|
ای او... تـا بـدانی چه میـکـشم! اهرم سنگ 3
نرو ، بمان ... بمان در منتهای سادگی خویش که من این آزموده را بارها و بارها نیازموده سر افکندگی کردم وهیچگاه ندانستم آن دگر آزمونندگان چه چیز را آزمودند وچرا پاسخ نیازمودن ما خطای همیشگی است و بهایش بهانه ی نیازمودن ابدی
چه آهها که از ته دل نکشیدم وچه تدبیرها که نکردم وچه نشانها که نکشیدم تا فردا روزی اگر خط سرنوشت هم از کنارش گذشت سوگوارانه تر به حماقت دیروز بخندم عجب ! عجب از این وجودآکنده ی ضعف که هیچش قدری از هیچ نیست که نیست و چه حرفها و حدیثها که در این وجود نیست چه طومارها که در هم نپیچیدم و چه نترسیدم از پیچش طومار سرنوشت تو شاهد باش ، شاهد باش که من مه آلودترین درد تاریخ را فقط از خجالت آه نکشیدم
نرو، بمان ... بمان در منتهای سادگی خویش که غایت آمال من درک غربت هم آغوشی برگ معلق در باد است رها... رها... رها... وحتی رها تر از این راههای بی مبدا و انتها و لاابالی تر از این خنده ای که بر لبان تو ماسیده است لذت انسان بودن را که نچشیدیم وای ، که لذت دیوار کاهگلی بودن چیز دیگر است امان از شبی که نم بارانی هم ببارد و جای نعش ، بوی کاهگل بگیری من دلم جای خالی می خواهد ... خالی تر از گلوی ابر و دست درخت پاییز ، ای امان از پاییز ...
من اگر خدا بودم سوره پاییز نازل می کردم (وإذا اسحاب مطرت...)
ممنونم از دوست خوبم کاوه برای ارسال این متن زیبا و موثر Special Thanks to Dear KAVEH For it Graceful Quality Writing with KAVEH by E-mail : coca_ psycho @ yahoo .com
F E K R |